سکانس اول

 

 میگن یه بابا یی یه روز از یکی از همشهری هام می پرسه: نظرت راجع به جلال آل احمد چیه؟

میگه ول کن بابا اون فیلان فیلان شده رو با اون کیتابای مزخرفش!آخه این بوف کور چیه نویشته!!!

بهش میگه آقا جان اون کتاب که برای صادق هدایت ِ!

میگه نگا کن! همون یه دونه کیتاب ام یکی دیگه نویشته!

 

 

سکانس دوم

 

سالها پیش جلال ذوالفنون تعریف می کرد بعد از  مدتها رفتم آباده زادگاهم!یکی از بچه محل های قدیمی منو دید و بعد از ماچ و بوسه با خنده و اشاره با دودست به صورت ِ تنبک نوازی گفت جلال! هنوز ویولون ِ رو می زنی ها!!!

من هم گفتم والا این که می زنی تنبک ِ! بعدشم من سه تار می زنم!!!

 

سکانس سوم

 

دوران جوانشویی!( جوانی و دانشجویی) همیشه دوست داشتم برای خریدن ِکتاب بهترین لباس هایم را بپوشم!و همین هم می شد!

اما امروزبعد از مدتها بعدِ کلی تعمیر گاه رفتن و با دست های نیمه چرک!(نیمه چرک یعنی شما با آب یک بار شسته اید اما هنوز حس می کنید کثیف است!) و صندل و شلواری در خور تعمیرگاهِ و کلی عرق! زیر ماشین رفتن و احساس کنترل کیفیت داشتن! به سنت قدیم برای تولد اخوی به شهر کتاب به نیت فهلویات فرهنگی رفتم! جایی که همه فکر می کردن اشتباهی رفتم!!! بعد از خریدن کتابُ سی دی کمی قلقلکم گرفت که ببینم کتابم رو ابنجا هم آوردن یا نه! از فروشنده که خیلی هم به خریداران آقا محلی نمی داد  و تیپی که اگر مخاطب نوشته فقط آقایان بودند می گفتم چی بود! پرسیدم فلان ناشر کتاب عکس بیرون نداده جدیدا؟ گفت چرا! اما خیلی مسخرس!مژگان جان اون کتاب بی خود ِ سفید ِ عکس رو میدی!!!

گفتم: کتاب ِ بدی یه؟ گفت افتضاح! آورد و شروع به تورق به سبک مصنوعی کردم! و گفتم راست می گی چه بد ِ ! کی می نیمال کار می کنه! گفت آره بابا دیگه با جایی که عکاسی  الان رفته این کار ها فایده نداره!

(کلا در دلم قافیه رو باختم!) آره! درست می گید! گفتم عکاس ایرانی به نظرتون کی خوب کار می کنه؟

  گفت اسم ایرانی ها رو اصلا نیار! همه گندن! تو ذهنم با اسکرور تصویر همه عکاس های ایرانی رو مرور می کردم و یکی یکی دیلیت می کردم! اوو بــــله!

گفتم به نظرت امروز جهت جدیدبرای عکاسی رو کیا می رن؟ گفت بابا چاک کلوز!!!

گفتم الان! گفت آره! گفتم اولا اون که تبدیل عکس به نقاشی ایش پیشرو بوده یعنی به واقع در نقاشی! دوما اون بابا که از 88 تا حالا رو صندلی چرخدار ِ نمی دونم شایدم مرده! جدید تر رو می گم! گفت آره آره راست می گید!

یکی دیگه هست که اسمش الان یادم نیست!  آلخاندر!!! آلخاندر!!!

گفتم آلخاندرو گنزالس!!!

گفت آره آره!( داشته باشید که طرف گارگردان ِ بابل و 21 گرم ِ) گفتم گرفتم شما چی میگید! بله بله!

بعد کتاب رو بهش دادم گفتم تعجب می کنم چه طوری اینا رو چاپ می کنن! گفت آره بابا دوره مینیمالیستیک!(مینیمالیستیک!!!) تموم شده دیگه!گفتم بــــــله!

 درست می فرمایید! گفت: ببخشید! شغل شما چیه؟گفتم والا من جلو بندی سازم! بهش بر خورد و من هم زود فلنگ رو بستم و در طول راه فحش های ترکیبی جدیدم رو مرور می کردم!

 

 و به خودم میگفتم امشب باید نجسی خورد! و گفت:

 

به سلامتی همه ی تعمیرگاهی هایی که اقلا کارشون رو بلدن!!!!

 

سکانس چهارم

 

باید به پست چالیسم بیشتر فکر کنم! چیزی ورای چال و چالیسم!

 

 

 

 


نویسنده : محمودرضا ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٥/٧